تبليغاتX
آرزوی آبی

                 تو را دوست دارم ...

                 به همه خواهم گفت

                 به نسیمی که گذر خواهد کرد ،

                 به شهابی که درخشید به شب ، به شب روشن پاک ،

                 به سپیدار بلند ،

                 به پرستو ،

                 که غمگین ترک کند لانه ی خویش ،

                 به همه خواهم گفت ،

                                که تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 2:44 AM توسط فرشته |

می توان درخت را،جنگل را

ستاره را،كهكشان را

تار مو،گيسوان معشوق را

با تمامی زيباييشان روی كاغذ سرود

ليك زيبايی روح تو را

با مثالی كه در چشمان سياهت

از اين مفهوم بي‏نهايت جاری ‏ست

هيچ شاعری قادر به سرايش نيست

تا ابد عاجز خواهم بود از وصف تو...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 10:56 PM توسط فرشته |

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 10:34 PM توسط فرشته |

      يادمان باشد اگر شــــاخه گلی  چيديم  وقت پرپر شدنش سوز و نوايی   نکنيم
 
      پــر پروانه شکستن هــــــنــر نيست  گر شکستيم ز غفلت من و مايی  نکنيم
 
      يادمان باشد ســــر ســــــجاده عشق جز براي دل مــحبوب دعـــــائی   نکنيم
 
      يادمان باشد  از امروز خطائی نکنيم گر در خود شکنيم هيـچ  صدائی   نکنيم
 
     يادمان باشد اگر خاطرمان  تنها ماند  طلب عشق ز هر بی سر و پايی   نکنيم
 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:48 PM توسط فرشته |

 

  کاش وقتی دلی می گرفت به یاد قلب  شکسته اش  تا  صبح  ستاره ها

را  مهمان چشمانش کنیم  و شقایق های عاشق را پیشکش  قلب  نا  آرام

او  کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد نبریم  .  کاش وقتی دلی   گرفت

برایش سایبانی از مهربانی بسازیم   و دستانی را که بوی عشق می دهند

نثارش کنیم.

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 10:40 PM توسط فرشته |

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 3:58 AM توسط فرشته |

 

واژه ها کجایید؟ بیایید و بر زبانم جاری شوید ، لحظه ای را که در ذهنم غوغا می کنید ، به یاد آورید.... دوست دارم جاده ای باشم که به تو می رسد. ولی افسوس که یک جاده تکراری ام  و شاید بی انتها ... 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 1:31 AM توسط فرشته |

 

من برای عبور از سختی ها به تو تکیه می کنم و سکوت می کنم تا به تو برسم . در انتهای ویرانی شب ، در ژرفای چاههای عمیق سکوت .تو تکیه گاه می شوی و من به تو تکیه می کنم تا روشن شوم .

+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 0:55 AM توسط فرشته |

گاهی آنقدر صدایت می زنم که تمام کوهستانهای دورتر از سرزمینم فریادهایم را می شنوند . چه  می شود گاهی به اتاق تنهایی ام  پا بگذاری ؟من دلبسته پاییزم .دلبسته همان فصلی که هیچ از بهار کم ندارد .صدایم را بشنو ، صدایی که به دنبال کلماتی روشن است .

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 1:21 PM توسط فرشته |

explorer blog